مقدمات توليد علم ديني(2) دونگاه يك انسان!
در نوشته ی پیشین سخن از عقل و نقل رفت و جامعیت دین برای تولید و تبیین نظام جامعی برای زندگی که علم را نیز شامل می شد و در بحث روش شناسی آن به استخراج از عقل وتکمیل با نقل اشاره شد. در ادامه لازم به تذکر است تمام آنچه به عنوان تئوری در حوزه ی علوم انسانی اسلامی مطرح ، نقد و جرح می شود اولین گام از شبکه یا زنجیره ی تولید علم است و باید سایر مختصات آن نیز فراهم شود که البته ما هنوز در گام اولیم. در تکمیل نوشته پیشین باید گفت آن چه مابه اسم علم انسانی میشناسیم نقطه هدف خود را در مبناسازی و تولید نظریه، انسان قرار می دهد به این معنا که یا از انسان و ماهیت او بهره می گیرد یا برای او برنامه می ریزد. حال این سوال مطرح است که تلقی انسان محور غرب از جهان وبه تبع آن تلقی جسم بنیاد او از انسان چگونه است و آیا امکان این که با این تلقی و تصور از انسانی که در بستر آن محیط است می شود سوالات انسان از حوزه های مختلف علم را پاسخ داد؟
لازمه ی این بحث بررسی دقیق تلقی های فلسفی فیلسوفان غربی است البته این امر در این نوشته محقق نخواهد شد و مطالعه ی فراوان می طلبد .اما اجمالامی شود گفت از تلقی های عینیت گرایانه ی "حلقه وین" تا اندیشه مداری "دکارت" تا وجود گرایی و زیست گرایی "هایدگر" و"کی یرکه گورد" و حتی زبان مداری "ویکتنشتاین" همه و همه در سایه تلقی هایی از انسانند که انسان را به عنوان موجودی در محیطی به اسم طبیعت مورد بررسی قرار می دهند و هر یک براساس زاویه ی دیدی که به این موجود دارد اساس را یکی از موارد فوق می گذارد. یک بار برای "هایدگر" عدم و هیچ گشتن انسان مسئله می شود و او را وادار می سازد تا انسان را در لحظه بین هست و نیست بودن به تصویر بکشد و بنای نظریاتی را بگذاردکه بعد ها ریشه ی خیلی از علوم می شود. یا زیست مداری "کی یر که گورد"که وجود گرایی را مبنا گذارده و البته به زعم عده ای نگاه او به انسان بیشتر روانشناسانه است تا فلسفی تا جایی که نظریات او، هایدگر و دیگران مبنای بسیاری از تلقی های انسان گرایانه بخصوص در حوزه ی روان شناسی شد. نگاه به انسان به عنوان موجودی متشکل از دو بعد ذهن و قلب نگاهی است که حتی کارکرد اولیه ی بعضی علوم را تغییر داد تاجایی که علم روان شناسی که قرار بود بررسی کننده ی فرایندهای رفتاری بشر(اگر بپذیریم ذهن با محوریت مغز منشا رفتار و عواطف است؛که نیست) باشد به سراغ بررسی تغییرات فیزیولژیک او و تعامل آن ها با رفتار رفت و آن را منشا رفتار وحتی نابهنجاری ها واختلالات روانی دانست وحال آن که می توان مدعی شد این تحولات زیستی در بشر می تواند متاثر از تغییرات شناختی و رفتاری باشد نه موثر برآن ها.
در هر صورت انسان با چنین شاکله ای در محیطی که هیچ منشایی ندارد و تنها سرمایه آدمی است تعریف می شود. اینجاست که تعاملات بشر با همنوعانش در بستر محیطی محدود و با انگیزه هایی که او را به سمت زیاده خواهی و تملک جویی سوق می دهد چیزی جز خونریزی وقتل و غارت به بار نمی آورد و منشا فساد می شود با همان نگاه زیست مدارانه. برای رهایی از اسارت ها و آزادی تا جایی پیش می رود که مجبور می شود آزادی را برای اینکه لطمه ای به آزادی نخورد محدود به قانون کند، قانونی که سرتا پا اسارت انسان است در همین تفکرات است که مانع از رسیدن خلاقانه انسان به خویش می شود .
این ها مناسبات وگزاره های دنیای متمدنی است که ادعا دارد انسان را درمسیر کمال می برد .بله در مسیرکمال می برد اما کمالی که در حد انسان تخفیف یافته به طبیعت محدود خویش است والبته به مقصود آن هم نمی رسد.
انسانی که محکوم تبعیت از طبیعت است. با همان سازوکاری که قرآن کریم برای انسان اسیر در زندان هوای فرعون برمی شمرد" فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقين". به خفت وخواری می افتد در برابر طبیعت تا از آن تبعیت کند. وقتی انسان کوچک شد دیگر دنبال بزرگی نیست وبه مسالمت رو می آورد به سکوت و سکون به آن چیزی که "کی یر که گورد" برای انسان می پیچد که انسان باید درخویش فرو برود به فردیت برسد و از کنار هم گذاشتن این ها به پلورالیسم می رسیم به خشکیدن رگه ی عقیده در جریان وجود به جایی که می توانیم حق وباطل را کنار هم تحمل کنیم و دم برنیاوریم به جایی که بخاطرش فلسفه ی عاشورا را باید زیر پا گذاشت. چرا حسین(ع)به دیگر عقاید احترام نگذاشت وسکوت در برابر عقاید را ذلت می دانست چون خود را کوچک نکرده بودو به استخفاف تن نداده بود.
این ها را که کنار هم بگذاریم نه می شود این انسان را درست شناخت و نه برایش برنامه ریخت. اما خیلی گذرا نگاهی کنیم به انسان در تلقی حکمت قرآنی. انسانی که مبدا دارد ومقصد. با اراده اش که گران مایه ترین امانت خدا و مظهر خلقت خالق بشر است از تعامل با جبرها به آزادی می رسد. انسانی که حیاتش در بستر حیا معنا پیدا می کند درست نقطه ی مقابل تلقی حکمای یونانی که میل به پرده دری طبیعت را اساس می گیرند و تمام علمشان را برآن بنا می کنند و در پی کشف طبیعتند و از آن هم گذر می کنند ودر پی کشف انسان برمی آیند انسانی که در عصر رنسانس جلوه ی وجودش میل به نامستوری وخود نمایی شد.این میل از مرز اندیشه گذشت از جسم هم گذشت و طبیعت را هدف گرفت تا معادلات طبیعت را نیز بهم زد. انسانی که جسم وذهن نیست. ساحت وجودی اش -همان که علی(ع)نهیب زد به او که آیاگمان کرده ای جرمی کوچکی هستی در حالی که عالم اکبر در تو گنجانده شده- به اندازه ای است که تمام هستی را که نه، تمام خدا را می تواند متجلی باشد. خالق چند چیز آهنی وچند تئوری بودن که حتی ذره ای از آن هم نیست چیزی که ملاک افتخار است ومظهر افتقاربشرامروز.بشری که ساحت خویش را نشناخته وبه این ناچیزها بسنده کرده است.
قرآن برای وجود انسان چهار ساحت معرفی می کند که هرکدام منشا قوتی هستند وهر کدام غایتی دارند ودر نهایت آدمی به جایی می رسد که یک سرش توسعه ی وجود است ویک سرش تعالی جان و حاصل این ها می شود رشد. رشدی که انسان را تا انتهای کمال می برد.کمالی که محدود به تامین نان ولباس وکفش تو نیست که اگر قلب تو را کفشت مشغول کند میشوی به اندازه ی همان کفش و اگر قلبت را که پهنه ی وجود توست خدا پر کند می شوی به اندازه ی خدا. که خودش فرمود "مرا اطاعت کن ، تو رامثل خودم قرار می دهم". تصویر قرآن از ساحت انسان چهار مرحله دارد:
1- صدر: که جای شرح و ضیق است و جای فرح و حزن همان حالاتی که ما را با خوف به لرزه می اندازد وبا رجاء به آرامش می رساند. به رجاء می رساند با نفس مسوله ای که تو را در لحظه ات سوال پیچ می کند و به خوف می اندازد با نفس لوامه ای که در لحظه مواخذه ات می کند تا تسلیم شوی وبه اسلام برسی.
2-شغاف :که حب و بغض تو را در خود جای می دهد تو را به تولی وتبری می کشاند و همین هاست که یک بار قوه ی شهوت وغضب را تحریک می کنند تا آلوده شوی ویک بار خاموشت می کنند تا بی تفاوت باشی در برابر عقیده ها. واین نفس مزینه ی توست که حب ها و شهوات را به بار می آورد ونفس اماره ی توست که تو رابه طغیان فرمان می دهد و تو از پس همین ها به انس می رسی وانسان میشوی.
3- قلب: جایی که ایمان و کفر و شک ویقین در آن معنا پیدا می کند و یا سلیم و منیب می شود یا مریض و قسی و تو از همین حالات به تفکر میرسی و به عقل که تمام آن چه به اسم ذهن به خوردمان داده اند تنها گوشه ای از این است نه بیشتر. از این گذرگاه تو به نفس عاقله می رسی و سر انجام به تعقل و تفقه و از آن ها به ایمان وایقان.
4.فواد: تازه وقتی به اینجا رسیدی حق و باطل برایت معنا پیدا می کند و چشم بازمی کنی، به ذکر می رسی. و حالا با همه ی این داشته ها نفس مطمئنه ات به راه می افتد و تذکری می سازد که در تو یقظه ایجاد کند و تو را به احسان برساند که کمال ما در محسن شدن ماست. این نفس با این ساحت گسترده و پیچیده که حتی قلم از شرح اندکش هم قاصر است کجا و انسان محصور در طبیعت کجا؟ وقتی بخواهی با عقل ناقص ات فکر کنی وبرنامه بریزی تا خودت را کامل کنی به جایی جز ناکجا نمی رسی که برنامه را باید از بزرگتر گرفت از کسی که راه را بشناسد تا به هر کوره راهی که رسیدی گمراه نشوی. با این نگاه به انسان می توانی برای او فکر کنی ودر برابر نیازهایش علم تولیدکنی. علمی که در خور او باشد و او راشکوفا کند و به حرکت وا دارد نه این که در حد کوچکی خودش کوچکش سازد.